تبليغاتX
بارونی ترین روزها
سلام
من دلم می خواد از این زندگی حذف بشم.میشه؟؟!!
چرا هیچ کس نمی فهمه من چه مرگم؟؟؟به خدا خسته شدم..خدا جونم ناشکری نمی کنم ولی دیگه بریدم..نذار کارایی که دوست ندارم بکنم..خدا جون وقتی از بنده ات یه چیزی می خوای اول ببین ظرفیتش داره یا نه...چرا ار من کاری خواستی که توش مثل سگ گیر کردم کاری نمی تونم بکنم..چرا آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  هیچ کس جز خودت آرومم نمی کنه..هیچ کس جز خودت نمی دونه که چی دلم می خواد ....می خوای لهم کنی؟؟به خدا له شدم..می خوای زجرم بدی..به خدا دارم زجر می کشم..می خوای به پات بیوفتم که تمومش کن..به خدا حاظرم به دست پات بیوفتم ولی تمومش کنی...به خدا تاوان همه ی گناهان من انقدر سنگین نیست خدا جون...داری چه جوری مجازاتم می کنی؟؟؟با کدوم عدل؟؟؟نذار بیشتر از این بهت شک کنم...کمکم کن خدا..

بشینم آرشیو بخونم که همه ی چی دوباره زنده بشه؟؟؟همه چی واسه من زنده هست پس نیازی به مرورش ندارم...متاسفانه آرشیوم پاک شده

یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 14:13  توسط بهناز  | 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی               با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا               تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن               عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم               راه عشق و عاشقی و مستی و نجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش               عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن               در بیابان بلد تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش               فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم               گریه کرد ، آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق؟               عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین               گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 18:2  توسط بهناز  | 

دلم گرفته.خیلی دلم گرفته..نه دلم نگرفته نمیدونم ...خدا جونم من الان باید چی کار کنم؟؟؟

می ترسم محبت کنم..به خدا می ترسم..میشه به من محبت نکنی؟؟؟میشه؟؟؟میترسم..نکنه یه روزی مجبور بشم از تو هم جدا بشم!!!اگه یه روزی از تو جدا بشم برمی گردم پیش مهدی؟؟؟!!!!نه!!!مهدی واسه همیشه ازت جدا شد بهناز..باید فراموش کنم

الان یعنی مهدی کجایی؟؟به چی داری فکر می کنی؟؟هنوزم به فکرمی؟؟مامان که میگه همه ی حرفهات ظاهر سازیه..نمی دونم چرا مامان اصلا با تو خوب نیست..برعکس خیلی این خواستگارو دوست داره...ای کاش تو هم مثل اون تو دل مامان جا داشتی....ولی نه من حرفهای مامان قبول ندارم..تو هیچی واسم کم نذاشتی.کجاش ظاهر سازی بود آخه؟؟؟؟؟ای خدا دیگه نمی دونم کی راست میگه کی دروغ..دارم راهی که جلومه میرم جلو..هر چه پیش آید خوش آید..خدا عاقبت به خیر کنه...

مهدی دوست دارم...چرا نمی گی حلالم کردی تا یه خواب راحت داشته باشم..!!حق داری حلالم نکن..یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 22:20  توسط بهناز  | 

دیروز با خواستگارم رفتم بیرون..وقتی دستهاش تو دستم بود وقتی ازم می پرسید به چی فکر می کنی..تنها جوابی که داشتم مهدی تو بودی..من به تو به دستهای تو به حرفهای تو بود که فکر می کردم...خدا جون کمکم کن ..کمکم کن فراموش کنم..این چه گناهی داره که من دارم باهاش این کارو می کنم..این که انقدر دوسم داره تاوانش این نیست..چرا انقدر اذیتش می کنم!!!!!
دیروز وقتی تو پارک نشسته بودیم.کامل چشمهام پر اشک شد..دست خودم نبود..خدا جون چی کار کنم؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 13:23  توسط بهناز  | 

من مهدی خودم می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممم

باز این جمعه ی لعنتی رسید..اصلا حوصله ندارم..کاش می تونستم باهات حرف بزنم..امروز با خواستگارم حرفم شد.همه اش به استخر رفتنم گیر میده..من اصلا دوست ندارم کسی واسم تعیین تکلیف کنه که چی خوبه چی بد..

دارم کلافه میشم از این ناز کشیدن ها...اه

ولی یه جورایی دوسشم دارم..ولی این جور کاراش عذابم میده..مهدی من هیچ وقت این جوری نمی کرد..هیچ وقت ازم دلخور نمی شد...حالا خوبه تابستون نیست که از صبح تا شب تو استخرم..اون موقع می خوای چی کار کنی؟؟مهدی دلم واست تنگ شده ولی نمی تونم لب تر کنم

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 17:54  توسط بهناز  |